بر تقويم فروردین رهايت نمي كنم
بر بازو هايم مي خوابانم و ميان فصول چهار گانه مي چرخانمت
در زمستان كلاه پشمي سرخي بر سرت مي گذارم سردت نشود
پاييز تنها باراني ام را بتو مي دهم خيس نشوي
بهار بر چمن هاي تازه مي خوابانمت تا صبحانه را
با گنجشك ها و ملخ ها بخوري
تابستان تور كوچكي برايت مي خرم
تا صدفها را شكار كني مرغان دريايي و ماهيان بي نام را
دوستت دارم
نمي خواهم تو را به خاطرات دور پيوند دهم
به حافظه قطار هاي مسافري
تو آخرين قطاري هستي كه شبانه روز بر رگهاي دستانم سفر مي كند
تو آخرين قطار من من آخرين ايستگاه تو
دوستت دارم
نمي خواهم تو را به آب پيوند دهم يا به باد
به تاريخ هاي هجري و ميلادي به جذر و مد دريا
ساعات كسوف و خسوف
و مهم نيست ايستگاه هاي هواشناسي
يا خطوط فنجان هاي قهوه چه مي گويند
چشمان تو به تنهايي پيامبر گونه منند
مسئول شادي جهان !