سرنوشت و خط موازی
دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد.آن وقت دو خط موازي
چشمشان به هم افتاد ودر همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .خط اولي
نگاهی پر معنا به خط دومي كرد و گفت: ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .خط دومي ازهيجان
لرزيد.خط اولي: و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ. من روزها كار ميکنم ميتوانم خط كنار يك
جاده ي متروك شوم... يا خط كنار يك نردبان.خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار
گوش گل سرخ شوم، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت! چه شغل شاعرانه اي ... !
در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
زندگی یه بازی
کی از عمرش راضی
ابر گریونه دلم
چشمه خونه دلم
نمیتونم دلمو راضی کنم
این دل دیونمو راضی به این بازی کنم
یه بهونه برای بودن و موندن ندارم
تو گلوم بغض غمه
هوای خوندن ندارم....................
هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خویش می گشاید پر